"مــــولاي من"
بنمــــــــــاي رخ كه خلقي ، واله شوند و حيران
بگشــــاي لب كه فــــــرياد ، از مردو زن برآيد . . .
برگرفته از كتاب : ملاقات با امام زمان(ع) *جلد دوم – مولف : سيد حسن ابطحي
تشرف جوان عاشق
يكي از وسائط ارتباط با حضرت بقية الله (ع) اينست كه انسان عشق و محبت آن حضرت را در دل ايجاد كند و همه روزه دقائق يا ساعاتي با آن حضرت به گفتگو بنشيند. اگر توئي كه معتقد به وجود مقدس حضرت بقية الله الاعظم هستي
معرفتي هم از روحيات آن حضرت ميداشتي و سنخيتي بين تو و آن حضرت بود يعني فطرت و انسانيت را از دست نداده بودي چه ميخواستي و چه نميخواستي عاشق دلباخته ي آن حضرت ميشدي و همه ي متعلقات آن وجود مقدس را دوست ميداشتي و لحظه اي از ياد او غافل نميشدي و در همه جا او را ميديدي و در همه جا او را مدح ميكردي وبا كسانيكه به آن حضرت بي علاقه اند نمي نشستي و دائما جلب رضايت او را ميكردي.
يكي از علماء و دانشمندان معاصر كه در اصفهان منبر رفته بود و سرگذشت
منبر خود را در مسجد گوهرشاد مشهد در نواري نقل كرده بود قصه ي
جوان عاشقي را متذكر ميشود .
ضمنا ناگفته نماند كه من (مولف كتاب:سيد حسن ابطحي) اين قضيه را از
نوار پياده ميكنم و لذابعضي عبارات كمي مختصر شده است .
او در ضمن سخنراني بسيار پر شوري كه درباره ي مقام والاي حضرت بقية
الله و عشق و علاقه به آن حضرت داشته ميگويد: من دراين راه تجربه هايي
دارم كه ميخواهم يكي از آنها را حضور جوانان مجلس كه زودتر به ميدان
محبت وارد ميشوند و وقتي هم وارد ميشوند دو منزل يكي مي روند بگويم.
جوانها همانگونه كه نيروي مزاجيشان قوي تر از سالخورده هاست نيروي
روحيشان وقتي در راه محبت افتاد سريعتر حركت ميكند.
يك ماه رمضاني در مشهد مقدس تصميم گرفتم درباره ي امام زمان (ع)
سخن بگويم . شبهاي اول ماه رمضان مواظب مستمعين مجلس بودم كه چه
كساني خوب به مطالب من گوش ميدهند ، چه كساني خوششان مي آيد و
چه كساني كسل و بي اعتناهستند.
ديدم جواني پاي منبر من مي آيد ولي شبهاي اول آن دورها نشسته بود و
شبهاي ديگر نزديك و نزديكتر ميشد تا آنكه از شبهاي پنجم و ششم پاي
منبر مينشست و از همه ي مستمعين زودتر مي آمد و براي خود جا ميگرفت.
وقتي كه من پاي منبر ميرفتم او محو و مات من بود. من از حضرت ولي عصر
حرف مي زدم كه البته شبهاي اول كمي علمي بود ولي كم كم مطالب از
علمي به ذوقي واز مقال به حال افتاد.
وقتي من با يكي دو كلمه ي باحال حرف زدم ديدم اين جوان منقلب شد
آنچنان انقلابي داشت كه نسبت به تمام جمعيت ممتاز بود.
يك حال عجيبي كه با فرياد "يا صاحب الزمان" ميگفت و اشك ميريخت و
گاهي به خود ميپيچيد و معلوم بود كه او در جذبه ي مختصري افتاده است .
جذبه ي او در من تاثير ميكرد، حال من بيشتر ميشد، من هم بي دريغ اشعار
عاشقانه و كلمات پرسوزي از زبانم بيرون مي آمد و مجلس منقلب ميشد.
اين حالات اشتداد پيدا ميكرد تا آن شبهاي آخري كه من راجع به وظائف
شيعه و محبت به حضرت ولي عصر(ع) حرف ميزدم و ميگفتم كه بايد او را
دوست بداريم ودر زمان غيبت
چه بايد بكنيم.
آن جوان به خود ميپيچيد و نعره هاي سوزنده ي عاشقانه ايكه از دل بر مي
خاست با فرياد
يا "صاحب الزمان . يا صاحب الزمان" ميكشيد كه ما هم منقلب ميشديم.
در نظرم هست كه يك شب اين اشعار را ميخواندم:
دارنده ي جهان ، مولاي انس و جان
يا صاحب الزمان ، الغوث و الامان
او مثل باران اشك ميريخت ، مثل زن جوان مرده داد ميزد و صعقه ايكه
دراويش دروغي در حلقه ي ذكرشان ميزنند و خود را به زمين مي اندازند
در اينجا حقيقت داشت .
او ميسوخت و اشك ميريخت وبه حال ضعف مي افتاد و مرا سخت منقلب ميكرد.
انقلاب من هم طبعأ جمعيت را منقلب ميكرد.
تمام فضاي مسجد گوهرشاد و چهار ايوانش پر از جمعيت بود لا اقل پنج
هزار نفر در آن مجلس نشسته بودند گاهي ميديدم دوهزار ناله بلند است .
از اين گوشه ي مجلس ، از آن گوشه ي مجلس "يا صاحب الزمان" گفته
ميشد و مجلس حال عجيبي داشت.
بالاخره ماه مبارك رمضان گذشت منبرهاي من هم تمام شد . اما من تصميم
گرفتم كه آن جوان را پيدا كنم چون ما منبري ها مستمع خوبمان را دوست داريم .
خلاصه من به او دل بسته بودم. آري من شيفته و فريفته و عاشق دلسوخته
ي آن كسي هستم كه عقب امام زمان (ع) برود.
من عاشق عاشق امام زمانم ،عاشق محب امام زمانم ، بالاخره از اين طرف و
آن طرف و از اطرافيانم سوال كردم كه آن جوان كه بود و چه شد و
آدرسش كجاست.
معلوم شد كه او نيم باب دكان عطاري در فلان محله ي مشهد دارد من
حركت كردم و رفتم به در همان مغازه به سراغ اين جوان.
ديدم دكان بسته است از همسايه ها پرسيدم يك جوان با اين خصوصيات در
اينجا است؟ آنها جواب مثبت دادند و اسمش را به من گفتند.
گفتم :مغازه ي او كجاست ؟ آنها گفتند او بعد از ماه رمضان دو سه روز
مغازه را باز كرد ولي حالش يك طور ديگري شده بودو يك هفته هست
مغازه را تعطيل كرده و ما نميدانيم اوكجاست!!
بالاخره بعد از حدود سي روز در خيابان تهران در مشهد كه منزل من هم در
آنجا بود، وقتي از منزل بيرون آمدم اين جوان به من رسيد ،
امــا چــه جــور؟
لاغرشده رنگش زردو زار شده گونه هايش فرورفته فقط پوست و
استخواني از او باقي مانده بود!!!
وقتي به من رسيد اشكش جاري شد و نام مرا ميبرد و ميگفت خدا پدرت را
بيامرزد ،خدا به تو طول عمر بدهد، هي گريه ميكند و صورت و شانه هاي
مرا ميبوسد . دست مرا گرفته و با فشار ميخواست ببوسد !!
به او گفتم چي شده ؟
او با گريه و ناله ميگفت خدا پدرت را بيامرزد، خدا تورا طول عمر بدهد و
هي دعا ميكرد و گريه ميكرد و ميگفت راه را به من نشان دادي ، مرا به
راه انداختي ،الحمدالله و المنه به منزل رسيدم به مقصود خود رسيدم!! آنوقت
شروع كرد به گفتن . قصه اش را نقل كرد.
وحالا گريه ميكند و مثل ابر بهار اشك ميريزد( در او يك حالي پيداشد كه
وقتي اسم محبوب را ميبرد بدنش ميلرزيد)
بالاخره گفت شما در آن شبهای ماه رمضان دل ما را آتش زدید دلم از جا کنده شد
عشــــق به امام زمان(ع) پيداكردم.همانطور بودكه شماميگفتيد.
دل در گذشته به كلي متوجه آن حضرت نبود . اين هم كه درست نيست.
كم كم دل من تكان خورد و علاقه پيدا كردم كه او را ببينم.
ولي در فراقش التهاب و اشتعال قلبي در سينه ام پيدا شد به طوري كه شبهاي
آخر وقتي "يا صاحب الزمان" ميگفتم بدنم ميلرزيد
دلم نميخواست بخوابم ، دلم نميخواست چيزي بخورم ، فقط دلم ميخواست
بگويم "يا صاحب الزمان" و بروم به دنبالش تا اورا پيدا كنم.
وقتی ماه رمضان تمام شد رفتم تا مغازه را باز کنم دیدم دل به کسب و کار ندارم
دلم فقط به يك نقطه متوجه است و از غير او منصرف است
دلم ميخواهد محبوبم را ببينم به زندگي علاقه اي ندارم به خوراك و پوشاك
علاقه اي ندارم
ديگردلم نميخواهد در مغازه بنشينم
دلم ميخواهد اين طرف و آن طرف بروم تا به محبوب ماه پيكر برسم
ازدكان دست برداشتم و آن را بستم و رفتم به دامن كوه ، كوه سنگي (اين
كوهي است كه در مقابل قبله ي مشهد واقع شده و آنوقت نيم فرسخ با
مشهد فاصله داشت ولي حالا(نيمه ي شعبان 1405) جزء شهر مشهد
است)
آن زمان ها بيابان بود من رفتم در آن بيابان . روزها در آفتاب و شبها در
مهتاب ، هي داد ميزدم
محبــــــوبــم كجائي؟
عزيز دلم كجـائي؟
آقاي مهربانم كجائي؟ . . .
ليت شعري اين استقرت بك النوي ،( به همين مضامين) عزيز علي ان اري
الخلق و لا تري . . .
.
.
آن بلبل مستيم كه دور از گل رويت . . .
.
.
اين گلشن نيلوفري آمد قفس ما . . .
.
.
هاي ناله كردم .(اينجا اشك ميريخت و گاهي هم دستهايش را ميگذاشت
روي شانه ي من . . .)
ميگفت : آنجا گريه كردم ،سوختم ، زار زدم ، خدا پدرت را بيامرزد،
.
.
عاقبت روي آتــش دلــم آب وصـــــال ريختند
عاقبت محبوبم را ديدم
عاقبت سر به پايش نهادم
(آنوقت شروع كرد به گفتن چيزهايي كه من نميتوانم بگويم نبايد هم بگويم)
وقتي گريه هايش را تمام كرد ديدم صورت مرا بوسيد و گفت : خداحافظ . . .
من يك هفته ي ديگر بيشتر زنده نيستم !!
گفتم : چرا؟
گفت : به مطلبم رسيدم!!!
به مقصودم رسيدم!!!
صورتم به پاي يار و دلدارم نهاده شد!!
ترسيدم كه بيشتر در دنيا بمانم اين قلب روشن من باز تاريك شود
اين روح پاك دوباره آلوده شود!!
لذا درخواست مرگ كردم، آقا پذيرفتند!
خدا حافظت ما رفتيم تو را به خدا سپرديم مرا دعا كرد و آن جوان پس از
شش ، هفت روز از دنيا رفت .
آري او با ما فرقي نداشت پس نبايد نا اميد باشيم
او با امام زمان (ع) قوم و خويشي نداشت كه ما ها بيگانه باشيم . . . دل
پاك ميخواهد . . .
.
.
.
مـــــــولاي من
از حسرت دهانت جانها به لب رسيده
كي درد دردمندان از آن دهن برآيد
بگشاي تربت ما بعد از وفات و بنگر
كز آتش فراقت دود از كفن بر آيد . . .